تبليغاتX
بانو هستی

بانو هستی

گپ و گفت هستی و بهزاد

عزیزم . حتما با خانوم م می آم پیش ت تا ازت یه ماچ گنده بگیرم !
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:16  توسط هستی / بهزاد 

آره حتما چرا که نه ....

ابتدای کار مرداد ۸۶ و الان آبان ۸۸

بعد دو سال ...حتما بهم خبر بده

جشنواره چیه ..... ما هم نمایشگاه الکامپ هستیم بیا دیگه

بالاخره یه جایی می بینمت .....آخ جون

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 14:18  توسط هستی / بهزاد 

سلام عزیزم . خوشحال م . که خوش ی . خدا بده بیشتر . من م خوشحال م . راستی ! دارم می آم تهران . برای جشنواره . آخرهای آبان تا اول های آذر . می تونم ببینم ت ؟ وای ! چی می شه ؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 8:12  توسط هستی / بهزاد 

هستم....

عالی و توپ......

یه کم درگیر بودم یه کم که نه خیلی زیاد .... خیلی زیاد همه چی یهو به هم ریخت

اما به طور معجزه آسایی همه چیز داره درست می شه

واقعا راست می گن خدا هرگز دیر نمی کنه....

الان عالی ام و مثل همیشه قدرتمند....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 15:53  توسط هستی / بهزاد 

یوهو !
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 3:37  توسط هستی / بهزاد 

می بینم که با اشمیت همچنان حال می کنی ! خوندم ش ! عالیه ! از تو چه پنهون که دارم می نویسم ش . همون رو . اما فقط یه لحظه ش رو . اگه گفتی کدوم تیکه ش رو ؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 8:21  توسط هستی / بهزاد 

خیلی بی مزه و قدیمی بود ولی نمی دونم چرا خندیدم

زیاد هم خندیدم...

اوضاع تو چطوره

روبه راهیی

چیز جدید ننوشتی

واسم بفرست دلم یه چیز جدید می خواد بخونه

یه کتاب خوندم تازگیا صد در صد خوندیش

عضق لرزه ، امانوئل اشمیت

خیلی باحال بود

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 23:45  توسط هستی / بهزاد 

چرا غمگین ؟ الان یه جوک بی مزه می گم تا قشنگ بخندی : می گن طرف توی جوب نشسته بود . بهش می گن چرا اون جا نشستی ؟ طرف گفت : می خوام توی جریان باشم !

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 8:39  توسط هستی / بهزاد 

هستم...

درگیرم...

غمگینم....

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 18:28  توسط هستی / بهزاد 

یوهو !
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 9:26  توسط هستی / بهزاد